تبليغاتX
♠♠♠ یعنی به بابام نمیگن ♠♠♠
گوگل
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 12:53 توسط جونــــــیــــــــور |

خدایا ...؟! چرا همیشه با کسایی که تو تنهاییام تنهام گذاشتن تنهایی هامو پر میکنی ؟؟؟

میخوای دلمو شاد کنی که یه نقطه روشن ببینم یا میخوای واسه کارایی که تو این دنیا میکنم عذابم بدی ؟؟؟؟

حتما باز کله دنیا فکر میکنن دارم کفر میگم ؟؟؟؟ یعنی واقعا دارم میگم؟؟؟؟

نه نمیگم ....ولی دیگه خسته شدم ...

از زندگی از خودم از اینکه هر روز همه چی هی باید تکرار بشه

اههههههههههههههههه

دیگه از خودم بدم اومده .... یه جوری شدم ....

یه جوره خیلیییییییییییییی مزخرف ....

شاید چند روز نبود .... شاید هیچ وقت دیگه نباشم ....

شاید هم همین فردا دوباره بیام پست بزارم ....

اگه رفتم حلالم کنین.... تا بتونم هم ازتون خبر میگیرم ...

شما هم مارو فراموش نکنین یه خبر بگیرین اگه دوست داشتین ....

اگه برگشتم هم که ....  نمیدونم ...

کاش هیچوقت وبلاگ نویسی یاد نمیگرفتم ...

کاش هیچوقت تو نت نمیومدم ... ولی اومدم الانم وقته رفتنه ....

رفتنو هیچوقت دوس نداشتم ولی این بار انگار باید واقعا برم ....

دوستون دارم خیلی زیاد ...

کاش  ...!؟

از همه اونایی که تو همین نت از دستم ناراحت شدن .... یا ناراحتشون کردم ....

معذرت میخوام ببخشید ...

مرسی از همتون که خیلی کمکم کردین

بایییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 20:41 توسط جونــــــیــــــــور |

ImageShack, share photos of amar en silencio, ser fuerte,

می روم هرچند گاهی تا فراموشت کنم

بی تمنا می روم تا ترک آغوشت کنم


خسته از بازیچه بودن ، خسته از تحقیرها

دلخوشی های دروغی ، از بد ِ تفسیرها


از جنون بیزار و از وابستگی بیزارتر

می روم تا رخت رسوایی کنم از تن به در


می روم جبران کنم این اشتباه ساده را

شوکتی بخشم دل ِ در زیر پا افتاده را


عاشق خود می شوم ، بیزار از آشوبِ جنون

گام های من ولی سستند و تردیدم فزون


می روم ... نارفته اما شاعر دلتنگی ام

ادعایم را چه شد؟ آن باور دلسنگی ام !


رفتن و از دل بریدن ، قصه ای بیهوده است

دامن تقدیر ِ من بر عشق تو آلوده است


از قفس بیزارم و پرواز می خواهد دلم

گو نمی داند که عمری بر مدار باطلم


عمر و ایام جوانی با غم ِ دل پیر شد

لاف می گویم دلم از این تمنا سیر شد


خسته از این چرخه ی تکرار زانو می زنم

از غرور از داد از وارستگی دل می کنم


می روم. . . نارفته اما غرقه در دلواپسی

بی دلم هرگز مرا باور نمی دارد کسی !

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 18:8 توسط جونــــــیــــــــور |

 

من از مردن نمی تترسم هراس از زندگی دارم 

 که هر روزش مثله دیروز از این تکرار بیزارم 

من از مردن نمی ترسم که هرچی باشه یک باره

هراس از زندگی دارم که هرروزش پر از تکراره 

اگر زندگی همینه   اره من عاشق مرگم

میخوام از شاخه بیوفته دونه ی اخر برگم 

این دیگه دست آدم نیست زورکی میاد به این دنیا

وقتی به خودش میاد می بینه افتاده قعر دریا

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 17:18 توسط جونــــــیــــــــور |

سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره


بذار تا آروم دل بی تابت بگیره


بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره


حتی من از شنیدنش گریم میگیره


گریم میگیره


بزار رو سینم سرت


چشمای خیس ترت


بزار تا سیر نگات کنم  

بو بکشم پیرهنت 

بقل کن بچسب بهم

 

بکش دوباره دست بهم


جز تو کسی را ندارم

 
نزدیک تر از نفس بهم
 

وقتی چشات خوابش میاد 

آدم غماش یادش میاد


یه حالتی تو چشمات 

 که عشق خودش باهاش میاد 

وقتی چشات خوابش میاد 

 آدم غماش یادش میاد 

یه حالتی تو چشمات 

 که عشق خودش باهاش میاد


سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره


بذار تا آروم دل بی تابت بگیره


بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره


حتی من از شنیدنش گریم میگیره


عید سعید قربان رو به همه برو بچ با حاله خودمون تبریک میگم .... تقریبا یه روزی دیر شد ....

ببخشید دیگه .... این عیدی ....  اونایی هم که بهم عیدی دادن ازشون ممنونم و

اونایی هم که ندادن باشه طلبم با عید غدیر با هم میگیرم ازشون ...

میگم چه حالی میده تعطیلی .... ولی نمیدونم چرا یهو حوس مدرسه رو میکنم .... من امسال به کلی

زده به سرم ۶ و ۸ کار میکنم خفنگ ....  واسه سلامتی ما هم دعا کنین ....

اون آپ هم که هیچی همینجوری عشقی گذاشتم .... همین دیگه  ... فعلا بایییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 11:24 توسط جونــــــیــــــــور |

 

گریه کن جدایی ها ما رو رها نمیکنن

آدما انگار برای ما دعا نمیکنن

 گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم

به خدای آسمونامون گلایه میکنم

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن آینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن...لازمه فدای گریه کردنت 


خیلی وقته آب نکردم نه ؟؟؟؟؟  امسال همچین اساسی  وقتم پره .... شاید از ۲۴ ساعت یه چند

ساعتی هم کم دارم .... بی خیال بابا رفقای خودمونو عشقه ....

آخ جون ۵ شنبه هم تعطیل شد ..... چه حالی میده ....  زنگ ادبیات پرید ....

حالا بیچاره کاری هم به کار ما نداره ولی نمیدونم باهاش حال نمیکنم دیگه .....

راستییییییییییییییییی عیدتون مبارک .... زود تند سریع عیدی ما رو بیارین .....   منتظرما ....

یه       کوچولو هم کفایت میکنه .... 

خبر جدید هم که زیاده بود ولی بیشترش  یادم رفته .... اونایی هم که یادمه اینجا نمتونم بگم

 هییییییییی میخوام یه چی بگم ولی نمیدونم چی بگم ...  قاطی کردم منم .... البت از اول قاطی بودم

الان بیشتر شده ....   فعلا بریم تا بعد .... باییییییییییییییییییییییی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 18:1 توسط جونــــــیــــــــور |

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شکست تو اين قفس

تو اين غبار . تو اين سکوت

چه بي صدا . نفس نفس

از اين نامهربوني ها

دارم از غصه مي ميرم

رفيق روز تنهايي .

يه روز دستاتو مي گيرم

تو اين شب گريه مي توني

پناه هق هقم باشي

تو اي همزاد همخونه

چي ميشه عاشقم باشي؟

دوباره من دوباره تو

دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون

دو همسفر . دو همصدا

تو اي پايان تنهايي

پناه آخر من باش

تو اين شب مرگي پاييز .

بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .

شبم روشنترين باشه

ميخوام آيينه خونه

با چشمات همنشين باشه

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شکست تو اين قفس

تو اين غبار . تو اين سکوت

چه بي صدا . نفس نفس


سلام      خوبین ؟؟؟؟  خوبم .... چند روزی میشه آپ نکردم ....   حال میکنین ما نیستیم دیگه نه ؟؟؟؟

صبح یه حالگیری شد در حد المپیک .....بازم جزء همونایی که نمیشه اینجا گفت .... چیکار  کنم خوب

نمیشه دیگه ....  خبر جدید هم که زیاد بوده .... اول اینکه وسط بلوار میخوان چمن بکارن فکر کنم کلی

پهن (pehen)  ریختن اون وسط که تا در خونه رو باز میکنی کلی بوی مزخرف استنشاق(درست نوشتم  ؟)  میکنی ... ..

دوم اینکه همچنین  گشتم نبود و نگرد نیست و این حرفا .... سوم همچنان داریم گند میزنیم تو استیل

معلما با این نمرات درخشان ... امسال که دیگه واقعا ترکوندم .... فکر کنم  یه ۷  ۸ تا تجدید بیارم

بی خیال دیگه حوصله ندارم بقیشو بگم ....  آها راستی  .... امروز تولد یکی از دوستای

خیلیییییییییییییییییییییی خوبم بود ..... از همینجا بهش تبریک میگوییم ....

تولد مبارک آبجیییییییییییییییی سایــــــــــــــنا

خیلی حرف زدم دیگه .... ما بریم تا بعد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 17:47 توسط جونــــــیــــــــور |

 

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولی در دل امید به خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از این غمخانه رستن

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 17:22 توسط جونــــــیــــــــور |